جلسه تمام شده بود. بیرون آمدیم و بالا رفتیم! سبزهای پیدا کردیم دنج، احاطه شده با بوتههای شمشاد، عطر یاس میآمد و نسیم خنک عطرش را در هوا پخش میکرد. هیچکس آنجا نبود. از هیاهوی زیرزمین فرار کرده بودیم به طبیعت ساخته شده به دست باغبانها. نشستیم زیر درختی که اسمش را نمیدانستیم ولی برگهایش پهن بودند و سبز، و سایه نداشتهاش روی سبزهها افتاده بود. هوا گرگ و میشِ غروب مینمود. کفشهایمان را درآوردیم و حرف زدیم، حرفهای قشنگ. سبزهها نمدار بودند، نمی دلچسب. پادکست شعر سهراب گذاشتیم. مردی نازکصدا سپهری میخواند و موسیقی پسزمینه هوای دیگری داشت. سنگهای بزرگ و طبیعی صیقلی را از پای درخت وسطتر کشیدیم و شدند بالشت زیر سرمان؛ بالشتهای سنگی. آسوده و با فاصله کمی کنار هم دراز کشیده بودیم. و سهرابها یکی پس از دیگری پلی میشدند. قاب چشمانم شاخه و برگهای بالای سرم بود که نور نارنجی ملایم تیر چراغبرق هاشور زده بودشان. و آسمانی وسیع، نیلگون با ابرهای محوِ سفید و طوسی. غرق شده بودیم در کلمات و خودمان و رویاهایمان. لحظهای احساس کردم که زمان را حس نمیکنم و همان موقع احساسی دیگر در من به وجود آمد... چشمهای خمار از آسودگیام زل زده بودند به رگبرگِ برگهای در هم تنیده که نسیم آنها را میرقصانید، با صدایی آرام. احساس کردم چشمهایم میخواهند خیس شوند. کاش میتوانستم همان لحظه به پهلو بخوابم و قاب چشمانم او شوند و حرف فکری را که مدتیست خوره جانم شده بگویم. اینکه میخواهم بروم. اما بزرگترین لنگرم در آنجا تو هستی. اینکه دودلترینم. اینکه مدام دارم خاطره میسازم و جزئیات همه چیز را با تشنگی در ذهنم ثبت میکنم. اما قورتش دادم و همان موقع بود که بادی تند وزید و افکارم را بهم ریخت. غروبتر شده بود. صدای زن و مردی از پشت بوتهها آمد. بلند شدیم و نشستیم و کمی بعد هم رفتیم. سنگها را جای خودشان برنگرداندیم. قرار بود برگردیم اما نشد و او رفت. حالا من ماندهام و تنهایی بزرگم و تصویرهای نقشبسته در ذهنم و این بوی یاس. سنگها هم دور شده از موطنشان ماندند. چقدر دوست داشتم تا آخر عمرم در همان موقعیت میماندیم. شب است دیگر من هم باید بروم. همه رفتنی هستیم.
رگبرگهای رویا
برچسبها: شرح
