نيمه‌شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بيدار

ريخت از پرتو سوزنده شمع

سايه دست گلی بر ديوار

همه گل بود ولی روح نداشت

سايه‌ای مضطرب و لرزان بود

چهره‌ای سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا مرده سرگردان بود

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر سايه به ديوار نماند

كس نپرسيد كجا رفت؟ كه بود؟

كه دمی چند در اينجا گذراند

اين منم خسته در اين كلبه تنگ

جسم در مانده‌ام از روح جداست

من اگر سايه خويشم يا رب

روح آواره من كيست؟ كجاست؟

_فریدون مشیری


از ۴ عصر دیروز هنوز نخوابیدم. میخواستم دیشب بیدار بمونم و یکم به کارام برسم تا بعد طلوع و بعد بخوابم ولی قرار نبود اینطوری بشه. هیچوقت فکر نمی‌کردم اینطوری لو بره..