فردا قراره برم خونه ز ای که تازه خونه‌ش رو کامل چیده؛ امروز وقتی دستام تو جیب مانتوم بود و با اون یکی ز درباره اینکه خیلی وقتا آدم‌ها رو "تحمل" می‌کنم و به تحمل، عادت کردم، حرف می‌زدم که ز دوباره مثل "اون موقع‌ها" بهم نزدیک شد. دستش رو دور بازوی راستم انداخت و جوری نزدیک شد که کامل حسش می‌کردم و اون احساسات برام تداعی شد. حتی الان که دارم این کلمات رو می‌نویسم انگار دارم اون گرمای بدنش رو چسبیده به خودم حس می‌کنم... همۀ این، فقط چند لحظه کوتاه بود تا وقتی که خونسرد و با لحن شاید عجیبی بهش گفتم ز، دارم اذیت میشم! یکم عقب رفت که بتونه در گوشم بگه خودت گفتی عادت کردم! من دیگه نمی‌دونستم چی بگم و فقط لبخند زدم و ازشون خداحافظی کردم و پناه بردم به ان‌اف. مدام به این فکر می‌کنم که چطور به همه میگه من مدلم لاس زدنه و منظوری ندارم و توقع داره که همه خوششون بیاد و ناراحت نشن در حالی که شوهرش صبح‌ها براش صبحانه میاره؟ شاید هم فقط مدلشه!

می‌دونی چیه؟ فکر می‌کنم دارم زیادی تحمل می‌کنم و تحمل من رو در بر گرفته نه اینکه من تحمل رو در بر داشته باشم.