از نوت گوشی: حوالی چهار و نیم عصر است. اول فروردین هزار و چهارصد و سه. نهم رمضان. نمیدانم چندم مارس. تاریخها هیچ موضوعیتی ندارند؛ ای کاش آدمها این را میفهمیدند و سال نو را با عنوان سال نو تبریک نمیگفتند. در عوض رسم نو کردن لحظهها را شاید بتوان پاس داشت. در واقع تکرار "نقش کهنه خود در لباس نو" ، حتی میتوان نقشی بهتر برای ایفا انتخاب کرد و یا نقد و ترمیم و بازسازیِ آن.
توی باغم؛ زیر درخت گیلاسی بزرگْ تنه و کج و پُرشاخه و بیبرگ، که قسمتهاییش شکوفههای سفید و صورتی دارد. سمت راستِ درخت نشستهام، روی یک آجر بزرگ. روبرویم تلاقیِ منظرههاست؛ کوهپایههای یک دست و پشت سرش ابرهای سفید و نقرهای که توی آسمانِ آبی دور خورشید حلقه زدهاند. تلألوِ اشعههای ملایم خورشید روی مژههایم افتاده؛ کاش به جای رقص روی مژهها دستهایم را گرم کنند. جلوتر از کوهپایه، سقفهای دو خانه شیروانی قرمز و طوسیست و بعد درختهای بیبرگ. ریز انارهای جا خشک کرده روی بعضیشان را میبینم و نزدیکتر درختهای گیلاس و آلبالو که دارند غنچه شکوفه میکنند. باد سردی صورتم را مینوازد و ساز صورتم کوک نیست که نواخته شود. بیشتر از یک نوازش است. صدای نردهها و درهای آهنی را درآورده. دیشب طوفان، باران و تگرگ آمد. دور و برم پر از گیاهان و گلهای ریز و قد کوتاه است. گیاهانِ سبز، گلهای سفید و بنفشی که اندازه یک سوم بند انگشت هم نیستند و شکوفههای پرپر شده هم روی زمین سبز لابلای گیاهان افتادهاند. طوفان این کار را کرده. آن طرفتر پستیِ زمین، گودالی پر از آب درست کرده اما آب سفید است. سفید است اما سنگریزه ها و گیاهان شفاف معلوماند. رهاییشان را میبینم. نیم ساعت است که اینجا نشستهام. گاهی صدای چهچهه بلبل، گاهی آواز گنجشک و گاهی قارقارِ کلاغ میآید و صدای باد هم ضمیمهشان. و صدای سکوت و جریان. وقتی میخواستم بیایم اینجا بنشینم از دور یک ساطورِ بزرگِ قصابی، آویزان بر یکی از شاخهها دیدم و بعد تصمیم گرفتم که کجا بنشینم. ساطور از سوراخ دایرهای شکلِ روی تیغهاش به یکی از شاخههای کوتاه شدهی تنه درخت گیلاسِ کم شکوفه آویزان شده بود. دور و بَرش صمغهای خشک شده از او محافظت میکردند. تمیز بود و برق میزد. از دسته چوبیاش گرفتم و برش داشتم. خیلی بزرگ بود. وارسیاش کردم و وقتی میخواستم سر جایش بگذارم یادم آمد باید اثر انگشتم را از رویش پاک کنم و کردم. و بعد هم که نشستم زیر همان درختِ ساطورْ آویخته شده و دیدم چه مناظر متلاقی و جامعی از آنجا دیده میشود. اینجا یک مکان مناسب و دنج برای کشتن مرغهای مقلد است. ابرها آفتاب را پاک کردند. سردم شده. میروم. آمده بودم ادامه کتاب دوده را بخوانم اما توی صفحه پنجم کاهی کتاب،کتابکی نوشتم.
