امروز روز مناسبی برای به چالش کشیدن مغز حساس و پر از فکرِ من نبود:)
پیاده برگشتم و راه چهل و پنج دقیقهای رو یک ساعت و نیم طول دادم. قسمت کوتاهی از راه رو با نظ و ایر همقدم و همصحبت شدم و لعنت به اینکه آدمها حافظه دارن! زود جدا شدیم. سر راه دم اولین شعبه کلینیک دکتر وایسادم و از پلهها بالا رفتم تا اینکه بوی خاطرهبرانگیز رو شنیدم، لبخند تلخی از سر یادآوری بدیها و خوبیها زدم و همون راه رو برگشتم. دوربینهای مداربستهشون تردیدم رو ضبط کردن. از بین کوچهها میرفتم و برمیگشتم. رسیدم و همونطور خیس خیس صوتی که از کارگاه ضبط کرده بودم و صدای حرفای ما هم ازش شنیده میشد رو گوش دادم. بعد از کمی فراغت رفتم توی حیاط که دو صفحه کتاب بخونم و عمل کنم به توصیه حسرت برانگیز ز که دو روز پیش بهم گفت: "چرا توی تعطیلات از آخرین روزها و لحظاتت توی این سنی که هستی استفاده نکردی؟" و من در اون لحظه هیچ جوابی نداشتم چون انتظار مواجهه با این واقعیت رو نداشتم و یه جورایی متعجب بودم. که چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم؟. که داره راست میگه و چقدر احمقم... یک صفحه خوندم در حالی که جملات ساده رو چند بار میخوندم تا متوجه بشم. ذهنِ سیّالِ من داشت به آسمون آبی نگاه میکرد و چالشهای به وجود اومدهش رو بررسی میکرد. فارغ از اینکه من چقدر از این کارش اذیت میشم؛ جونم میره. این چند وقتِ تعطیلات و بعدش بیچارهم کرد و شب و روز بیدار نگهم داشت، طوری که بیست و چهار ساعت روز رو تجربه میکردم و وقت خیلی اضافهای برای زندگی در شبانهروز میآوردم. این چند روز هم از کلاسهای خرواری که برمیگردم و به خودم میام که ببینم ساعت چنده، میبینم دارم از هوش میرم. قبل بامداد داره خوابم میبره و دقایقی بعد از سپیده بیدار میشم. همه خودکار و خودجوش. انگار که از قبل تنظیمم کرده باشه. دلم میخواد یه مدت بذارمش مهد کودک بلکه یکم سرم خلوت بشه ببینم دارم چی کار میکنم و آخرین واحدای این روزها رو چطور میگذرونم. همش یاد جمله "حداقل یه ذهن بیآزار بهم میدادی" ِ دارسی میوفتم. نمیخوام به "زیبایی کیلو چنده؟"ی امروز و بقیه جملات پریروز و دیروز و فردا و پسفردا فکر کنم اما توان ندارم..
