جمعه حوالی 5 و نیم نویس:
انگار هنوز برام غیرقابل باوره که بعد از حدود یک ماه توی خونهمون و اتاق خودمم:) دلم برای شهر تنگ شده بود! خیابونها رو نگاه میکردم و میدیدم تو این چند وقت چه تغییراتی ایجاد شده، چه پاساژها و مغازههایی قارچوار ساخته شدن و چشمم دنبال آدمهای متفاوتِ توی خیابون میگشت! انگار خیلی وقته آدما رو ندیدم.. انگار که نه. اونجا انگار تنهاتر بودن بهم مجال بیشتری میداد برای فکر کردن، میل بیشتری به نوشتن داشتم و نوت گوشیم و پشت کتابام پر از نوشته شدن. اینجا حتی صدای پرندههاش فرق داره. فقط گنجشک میخونه و صبح زود هم خروس همسایه. ولی اونجا بلبل و مرغ شب و جغد و پرندهای که بابا میگه همای سعادت و پرندههایی که فقط از روی آوازشون میشناسمشون تو مقطعهای مختلف روز میخونن. ولی تعطیلات اون چیزی که میخواستم، نبود. جدید بود و شاید نمیخواستم جدید باشه. شاید جدید بودن فقط در حد خوندن یه کتاب جدید برای تغییر کافی بود. این ویژگیِ "سخت کنار اومدن با تغییر"م رو داداشم هم داره. البته برای اون در حدی هست که به یکی از ویژگیهای اوتیستیک تبدیل شده. حالا که فکر میکنم، مدام در تغییرم و همچنان از تغییر بیزار!
شنبه حوالی 5 و نیم نویس:
وقتی در رو باز کردیم و از راه پله بالا میرفتیم گفتم هنوز ته مونده بوی عودی که قبل از رفتن روشن کردیم میاد و در رو باز کردم. خونه بوی گوشت فاسد شده میداد. فکر کردم کسی موقع دزدی از خونه سرش به جایی خورده و مرده و حالا بوی گوشت فاسد شدهی اونه اما بو از فریزر بود. یاد پرونده جفری دامر افتادم که بعضی تیکههای قربانیهاش رو توی فریزر خونهش فریز میکرد. فقط یخچال و فریزرش خراب شده بود. و همه چیزهاش فاسد. اگر دو سه روز دیرتر برمیگشتیم گوشت بزرگی که برای یه روز مهم نگه داشته بودم که بپزمش تبدیل به کرم شده بود. خونابهاش فرش رو کثیف کرده بود. یخچال و فریزر خالیِ خالیان، همه چیزهاش فاسد شده بودن و همه رو دور ریختم. باید از نو شروع کنیم. احتمالا در مورد بقیه چیزها هم همینطور...
دیروز این موقع همه بیدار بودن و امروز بقیه خوابن و من بیدار. صبح هم کلاس دارم. شاید کلا نخوابم. جزوه نوشتم، فیلم دیدم، لباسا رو شستم، آشپزخونه رو مرتب کردم و ظرفا رو شستم. شستن شیش هفت تا ظرف رو یک ربع طول دادم. روی کفها دقیق میشدم که ساختارشونو ببینم و بعد موقع آب گرفتن ظرفها توی فکر میرفتم و چشمام تار میشد توی فکرم و تا به خودم بیام، ظرف توی دستم زیر آب بلاتکلیف میموند.
دیشب بعد این همه وقت رفتم خونه آقاجون و توی راه انقدر با خودم کلنجار رفتم که با فلانی چجور رفتار کنم؟ و به آقاجون بگم "دلم براتون تنگ شده بود"؟ چی برای تعریف کردن دارم؟ و دست آخر وقتی رسیدم هر چی بود بدون فکر و در لحظه بودم.
غافلگیرم از اینکه فقط حدود یک ماه دور از شهر بودم و انقدر به همه چی وابستهام و روی همه چیز حساس. چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده بود. اتاقی که چند وقته دوستش دارم و با اینکه چیز خاصی ندارم، پسرعموی کوچولوم بهش میگه کارگاه هنری! به این فکر میکنم که چطور میخوام از این خونه دل بکنم؟ خونهای که ازش خوشم نمیاد ولی بهش وابستهام، به خاطر خاطرات.
*نمیدونم چیا نوشتم.
