زل زدهام تو آینه. کلوزآپترین قاب از چشمهام رو به تماشا مینشینم. رگهای نازکِ قرمزِ چشمها. سفیدیِ ناخالص. مخلوط با کمی سیاهی. چالههای زیرِ چشمها و هالهٔ تیرگیِ ناشی از کمخوابی. به مغزم دستور میدهم چشمهایم را خیس کن. بدون هیچ سوال و درنگی اجابت میکند. فوران رطوبت و افزایشش را تماشا میکنم. رگهای قرمز بیشتر میشوند. سرم را به دو طرف کج میکنم. آبها کج میشوند. تاب میخورند. به اشک چشم سمت راست اجازه ریختن از راهی که خودش میخواهد را میدهم. وسط چشمها، صاف تا پایین. اشک چشم سمت چپ هنوز زندانی من است. سرم را به راست کج میکنم و آب را در گوشه چشمم جمع میکنم. با کمی مکث از مجرای اشک میریزد. دوباره سرم را آرام به چپ خم میکنم و آب را هدایت میکنم. پیچ میخورد و میرود. به رد آبهای شور نگاه میکنم. و مژههای خیس شده. هیچ حسی به این اشک ریختن نداشتم. ندارم. فقط دستور. بی هیچ فکری به هیچکدام از فلاکتهای در جریان. هیچ خاطره و حسی پشت آبهای شور نبود. میخواستم از اشک ریختنم با زاویه کلوزآپ فیلمبرداری کنم تا یادم بماند همانقدر که گاهی نمیتوان جلویش را گرفت، با قدرت ذهنی هم میتوان اشک ریخت. و گاهی بدون نیاز به احساسی میتوان احساسات را برانگیخت!
اکسیژن میچرخد. ردِ راهآبِ رودخانه خنک میشود. خیسی گونههایم را با دستهام پاک میکنم و بلند میشوم. کات؛
05:00
