به بهانه آب زدن به صورتم وارد راهرو شدم. در دستشویی کنار در شیشه‌ایه ایوون بود. نور زیادی از پشت شیشه ساطع میشد. فهمیدم ماه صدام میکنه. برگشتم و پالتوی مشکی‌م رو پوشیدم. انگار که آماده دیدار با عظمتی میشدم. در رو که باز کردم درست رو به روی چشم‌هام بود. نورانی‌تر از خیلی وقت‌ها. هاله بزرگی از نور دورش رو گرفته بود ولی همچنان سطحش رو به وضوح میدیدم. دهنم رو که باز مونده بود بستم. آستین بافتنی شیری رنگم رو از آستین پالتو جلوتر کشیدم و دستم رو توی جیب‌های پالتوم کردم. احساس کردم باید لبخند بزنم. اکسیژنِ بی‌غل و غش رو وارد ریه‌هام کردم. ابرهای صاف و نرم و کشیده‌ی استراتوس آسمون رو راه راه کرده بودن. سرمه‌ای و خاکستری. سرم رو تا آخرین حدی که گردنم اجازه میداد بالا بردم و به ستاره‌ها نگاه کردم. حتی از پشت لایه‌ی نازک ابرها هم پر نور بودن. ستاره‌های چشمک‌زنی که نمیتونستم بشمارمشون. صدای مرغ شب میومد. همای سعادت؟ آروم زمزمه کردم: مرغ شب‌خوان با دلم میخواند/ رفت و این آشیانه خالی ماند؛ و ناخودآگاه یاد اونی افتادم که رفت و غم فروبرده رو آهی کشیدم. سرم رو که به سمت چپ چرخوندم دومین ستاره دنباله‌دار زندگیم رو دیدم. قلبم تپید. لبخندم عمیق‌تر شد. ماه دندونام رو دید. تو چشمام اشک جمع شد. همون لحظه نسیمی به لطافت و خنکایی بی‌وصف تمام صورتم رو به آرامی نوازش کرد. دست‌های نرم و رقصنده‌ش رو روی گونه‌هام حس میکردم. چشم‌هام لحظه‌ای از لذت بسته شد. خیالاتم از دور پیانو مینواخت. اما صدای شب سکوت بود... وقتی ستاره‌ دنباله‌دار میبینی صدم ثانیه معنی پیدا میکنه. یاد اولین باری که ستاره دنباله‌دار دیدم افتادم. تابستون چند سال پیش. شمال بودم. شب چهاردهم بود. توی جاده جنگلی روی کوه بودیم. هیچ‌کس نبود. سرم رو از ماشین بیرون کرده بودم که ماه رو قشنگ‌تر ببینم که یه ستاره دنباله‌دار خیلی بلند دیدم. اون‌جا تو صدم ثانیه دارسی رو شکار کردم و این‌بار اون خاطره و حس خوبش رو. کاش زودتر از اون جهنم بیرون می‌اومدم تا به صورتم آب بزنم. نور چشمک‌زن هواپیمایی روی این آسمان بین ابرها گم شد. و کدام یک از مسافران آن میدانند که من روی این ایوان خواب آن‌ها را تماشا میکنم و با آرامشی مقطعی برای‌شان آرزوی آرامش ابدی فوت میکنم؟