_بیا بعد از اینکه باهم رفتیم غسالخونه، یه بارم بریم دار زدن یه قاتل رو ببینیم، بعضیا رو میذارن عموم مردم بیان ببینن..

+(خنده) دیگه انقدرم قسی‌القلب نیستیما!

_آره به نظرم تجربه عجیب و وحشتناکیه

+البته من که میدونم تو خیلی با احساس‌تر از این حرفایی ولی منم دیگه انقدر بی‌احساس نیستم.. همون غسالخونه رو بریم خوبه

_آره شایدم... ولی یه احساسی وقتی احساسش رو میذاره کنار خیلی بدتر از یه بی‌احساس میشه، گرچه من اعتقاد دارم که بی‌احساسی وجود نداره فوقش کم‌احساسیه.

_راستی بهت نگفتم دو سه هفته پیش تست دادم و احساسم پنجاه‌و‌یک به چهل‌و‌نه بود! مسخره‌ست. احساس میکنم خیلی ناخالص شدم.

+آوو.. البته به نظر من درصداش الکیه‌ان. اون‌دفعه دیدی که درونگرایی‌م صد در صد شد!

_بخوای اینجور بگی منم میگم کلا ام‌بی‌تی‌آی یه دروغگوی بزرگه(خنده)

*برشی از یک مکالمه‌ای که اصل آن اتفاق افتاد و مابقی تصورات در لحظه بود.


موقعیت نوشتن صرفا برای نوشته شدن: با رخوت زیاد، روی صندلی سمت راست ماشین که نزدیک چهار راه خیابانی تاریک ولی پر ماشین پارک شده نشسته‌ام. از شیشه‌‌ای که سمت جدول و شمشاد‌های خشک‌شده‌ی خیابان است زمینی وسیع، پر از خار و بازمانده‌ خانه‌های کاهگلی قدیمی که رویشان با اسپری و خط خراب نوشته بودند "تخریب" را میبینم. گنکره و طاقچه‌هایی که موجب گرما میشدند اکنون خوف‌انگیز و سرد به نظر میرسند.