بعضی وقتا حالم بده چون اتفاقات بدی برام افتادن یا حسهای بدی بهم وارد شده، اما بعضی وقتا حالم بده چون خیلی حالم خوبه و اتفاقات خوبی برام افتاده و حسهای خیلی خوبی داشتم! و این جریان حال خوبه میتونه اونقدر قوی باشه که یه جورایی حالم رو بد کنه. ضربان قلبم رو تند کنه. سردرد و لرزش دست، سوزش چشم، سردی دست و پا و حرارت درونی و بیقراری و بیتابی رو بهم بده. و بهم بگه این شوک حال خوبه. انگار که ظرفیت خوبیِ زیاد رو ندارم! از بس نداشتمش. انگار که تمام مدت زندگیم یخ زده بودم و الان یخهام دارن آب میشن و ماهیچههام آزاد. من مثل همیشه دارم با کلمات بازی میکنم، فقط الان حالم خوبه. مثل همه طول این رابطه که کیش و مات شده بودم و راضی! شایدم بیشتر مات. مات و مبهوت:) شاید کلمات "سبُک و رها و لبخند" نزدیکتر باشه به حسی که دارم. صبح دیر بیدار شدم ولی انقدر انرژی مصرف کردم که خیلی خستهم. یه خستگی دوستداشتنی و پیشرونده به رویا. خوابم میاد. خیلی وقت بود که اون موقع شب خوابم نمیگرفت. آسوده نبودم. میتونم بگم بهترین دیدار زندگیم تا حالا رو، امشب داشتم. احساس راحتی میدونی چیه؟ همون. قبلش اینطور نبودم، سخت هندل شدم ولی بعد از شروع فهمیدم که راحتم. و حتی وسط اون لحظات هم قدرش رو میدونستم و تشنه و حریص بودم. من واقعا میخواستم فقط زمان متوقف بشه؛ دارسی رو دیدم-بخوان تماشا کردم- :) امشب حتی ماه هم کامله=)
:)?Is it wrong that I still don’t know my heart
