امروز داف بودم و خوش‌مشرب و ازخودگذشته و مقدار زیادی سردرد. هنوز هم.

لا یُمکن الفرار مِن آدم‌ها، پس آن‌ها را یاد بگیر و به این خو بگیر. و اما در تنهایی خودت بمیر.

خیلی وقت بود کسی بوسم نکرده بود. شاید چند سال. ح ناگهان پرید رو لپ چپم، انگار که کثیف باشه فاصله گرفتم و بهش تشر زدم، جا خورد.

روی دستمال یک لایه‌ شده با ریزبینی نقاشی کشیدم و فقط میخواستم نشانش بدهم. اما گفت میگذارمش لای کتابم.

تصمیمِ پیش روان‌پزشک رفتن را دارم قطعی میکنم. و احتمالا قبل از آن دوباره گذرم به خانه دومم می‌افتد؛ اولین روانشناس زندگی‌ام، دکتر.

خشم و کلافگی. کاش میتوانستم برای همیشه نجات پیدا کنم.