این روزا و شبا خیلی دارم از خودم کار می‌کشم. کار سنگین. از اونا که کمر و شونه‌ها و پاها و همه مفصل‌های تنت درد می‌گیره. مهمونی داریم. درست نمی‌تونم بگم چرا و مفصله ولی مهمونی خیلی مهمیه برای من و بابام و برای من خیلی بیشتر. دکور اتاقم رو تغییر دادم. کل دو طبقه خونه رو سابیدم. دو تا از فرشا رو شستم. ظرفا رو برق انداختم ولی هنوز کلی کار هست. فردا یه کارگر هم میاد که دیوارا و راه‌پله و پاسیو رو تمیز کنیم. یک هفته‌ست دارم کار می‌کنم و تا حد بیهوشی خسته میشم ولی هنوزم خوابم درست نشده. بدنم کاملا رو دوازده به بعد شرطی شده و انگار یه جورایی هورمون بیداری و ریکاوری ترشح میشه. در حالی که سه ساعت قبلش نشسته در حال خستگی در کردن بین کارهام، چُرت می‌زدم و نخوابیدم که مثلا شب ساعت خوابم درست بشه. جدیدا دارم رَپ رو امتحان می‌کنم؛ بیشتر ایرانی. کلا موزیکای زیرزمینی رو هم. به کنار گذاشتن کاملِ تحصیل فکر می‌کنم. و پیدا کردن شغل. الان یه کار پاره‌وقتی واسه یه مرکزی انجام میدم ولی بیشتر جنبه رزومه پر کردن و تجربه به دست آوردن و گسترش دایره ارتباطی داره تا پول درآوردن. از چند ماه پیش، اون شب که بعد از باشگاه کتابخونی استاد اس حالش خوب نبود و بهم گفت هستی با هم یه دور بزنیم؟ و من در کمال ناباوری گفتم بله استاد حتما و اون تو راه گریه‌ش گرفت و سفره دلش رو برام باز کرد و و و.. که تو کتاب‌فروشی بعد از خوندن قیمت مدادنوکی فلان برند با یه لبخند تلخ روی لبش بهم گفت: چقدر به پول فکر می‌کنی؟ و من گفتم: هنوز خیلی جدی بهش فکر نمی‌کنم ولی فکر می‌کنم؛ دقیقا از همون موقع به بعد، بعد از اینکه استاد رفت و من وایساده بودم و تبدیل شدنش به یه نقطه سیاه محو رو نگاه می‌کردم، خیلی بیشتر به پول فکر کردم و می‌کنم؟ نمی‌دونم. مثل خیلی چیزای دیگه که نمی‌دونم. ولی قیمت دلار رو می‌دونم. اینم می‌دونم که نمی‌دونم چرا مسئله‌ام با مقوله "خواب" انقدر بزرگ شده. بگذریم؛ من برم گوسفندی، مدادنوکی‌ برندی، دلاری، چیزی بشمرم تا شاید امشب زودتر از شیش صبح خوابم ببره. چون باید نُه صبح پاشم برم سر کلاسی که از استادش متنفرم بشینم.