<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوشه اتاق</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com</link>
<description>-ثبت احوالات-</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Sep 2026 21:52:11 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>به آدم‌ها حق می‌دهم که نخواهند مرا در دایره افراد نزدیک زندگی خود نگه دارند.</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/358</link>
<description>به آدم‌ها حق می‌دهم که نخواهند مرا در دایره افراد نزدیک زندگی خود نگه دارند. شاید بعدا که دست‌هایم نلرزیدند، درباره‌اش بیشتر نوشتم.</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2026 21:52:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/358</guid>
</item>
<item>
<title>نامی کوچک برای دردی بزرگ</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/357</link>
<description>نمی‌دانم چرا دارم برای توی رهگذر می‌نویسم. شاید چون خوابیده‌ای و آدم وقتی مطمئن است جواب فوری نمی‌گیرد، راحت‌تر می‌تواند چیزهایی را بگوید که در بیداری شکلشان عوض می‌شود. شب‌هایی هست که آدم نمی‌فهمد دقیقاً از چه چیزی می‌ترسد. از صدای قدم‌ها؟ از باز شدن در؟ از دستی که ناگهان بالا می‌رود؟ از دیواری که یک لحظه قبل فقط دیوار بوده و بعد، بدنت را با خودش آشنا می‌کند؟ یا از آن سکوت بعدش. همان سکوتی که انگار همه‌چیز در آن اتفاق افتاده، اما هیچ‌چیز واقعاً تمام نشده.</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 01:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/357</guid>
</item>
<item>
<title>تب</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/356</link>
<description>در سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام، تنم در تب می‌سوخت و جانم از چیزی دیگر؛ و من در میان آن همه آتش، آرام‌آرام سوزانده می‌شدم و فرو می‌ریختم. به جای کلمه «سوزانده» عبارت بهتری یافتم؛ «پخته‌» تجربهٔ رنج‌های متعدد و موازی، انسان را پخته می‌کند؛ ققنوس می‌سوزد، فرو می‌ریزد، مکث می‌کند؛ اما در همان آتش، چیزی در او دگرگون می‌شود. از میان خاکستر دوباره برمی‌خیزد؛ نه همان ققنوسِ پیشین، بلکه نفسی پخته‌تر و ریشه‌دارتر.</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 18:34:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/356</guid>
</item>
<item>
<title>می‌نوشم از جامی میان جهانی</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/355</link>
<description>اتفاقات زیادی بعد از نوشتن ـ‌این‌ـ پست افتاده. نوشته‌ام را که می‌خوانم، فکر می‌کنم مربوط به پارسال است؛ که از قضا همین‌طور هم هست: ۱۴۰۴ چهارم اسفند ماه. اما با یک تفاوت؛ پنج ماه و شش روز گذشته و این فاصله برایم اندازهٔ بیش از دوازده ماه و یک جهانِ دیگر به نظر می‌رسد. به وضوح یادم نمی‌آید آن روزها چگونه زندگی را می‌گذراندم. انگار که از سیاره‌ای به سیاره‌ای دیگر نقل مکان کرده باشم، موقع پرسه زدن در میان خاطرات پنج‌ـ‌شش ماه پیش، همه‌چیز نامأنوس و از حال دور</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 02:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/355</guid>
</item>
<item>
<title>سلامی در حاشیه شهر</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/354</link>
<description>در کوچه‌ای خلوت و ناآشنا، میان محله‌ای در حاشیهٔ شهر، تنها زیر تیر چراغ برق روی جدول نشسته بودم و نگاهم به افقی نامعلوم خیره بود. نور نارنجی چراغ برق، با دلیل موجه یا غیرموجه تصمیم می‌گرفت، وقتی ترددی در کوچه نمی‌بیند خاموش شود؛ دقیقه‌ای از نشستنم گذشته بود که نور نارنجی خداحافظی کرد. در افکار خالی‌ام غرق بودم که نورِ بی‌هوا برگشت. حضوری را حس کردم. به اوهامِ زادهٔ تنهایی گفتم اعتنا نمی‌‌کنم؛ تا اینکه صدایی محجوب گفت: «سلام.» نمی‌دانستم مخاطب صدا من هستم</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 23:09:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/354</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه سرِخط‌های هر آدم</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/353</link>
<description>به نظرم همه آدم‌ها از یه نقطه‌ای به بعد تصمیم می‌گیرن آدم قبلی نباشن؛ ممکنه این اتفاق به پوست‌اندازی تلقی بشه اما من می‌گم شاید یه نقطه‌ای فراتر از پوست‌اندازی باشه. مثل اینکه خود قبلی‌ت رو با همه بسته‌بندی‌ای که بودی رها می‌کنی؛ با همه عادت‌هایی که فکر می‌کردی جزئی از وجودت هستن، با زخم‌هایی که اون‌قدر قدیمی شدن که دیگه بخشی از هویتت به نظر می‌رسن، با همه روایت‌هایی که از خودت برای خودت و دیگران ساخته بودی یا حتی آدم‌هایی که فکر می‌کردی بدون اون‌ها ادامه</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 21:10:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/353</guid>
</item>
<item>
<title>New decade</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/352</link>
<description>از اعماق چاه تاریک و تنهای درونم، صدای نازکی می‌نوازد: تولدت مبارک. / ۲۷خرداد</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 21:59:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/352</guid>
</item>
<item>
<title>کم‌بود.</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/351</link>
<description>رابطه داشتن با آدمی که افسردگی دارد، چه دوستی نزدیک باشد چه هر شکل دیگرِ رابطه، کاری پرچالش و فرساینده است. و وقتی در کنار افسردگی، زخم‌ها و مشکلات روانی دیگری هم اضافه شود، وزنه‌ای‌ سنگین می‌شود بر شانه. از آغاز نوجوانی تا به امروز و در سال‌های اخیر بسیار شدیدتر، همیشه سعی کرده‌ام اثر افسردگی و رنج‌های روانی‌ای را که هیچ‌وقت نتوانستم به همان شدتی که روحم را می‌آزارند به جهان بیرون از درون انتقال بدهم، در روابطم خنثی و کمرنگ کنم؛ چون آدم‌ها همیشه برایم مهم</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2026 22:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/351</guid>
</item>
<item>
<title>خانه جدید، new chapter.</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/350</link>
<description>خداحافظ خانه‌ی پدری؛ تو با قلبِ ویرانه‌ی من چه کردی؟ ببین عشقِ دیوانه‌ی من، چه کردی؟ در ابریشمِ عادت، آسوده بودم تو با حالِ پروانه‌ی من چه کردی؟ ننوشیده از جام چشمِ تو مستم خمار است میخانه‌ی من، چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرتِ شانه‌ی من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده، با خانه‌ی من چه کردی؟ جهانِ من از گریه است خیسِ باران تو با سقف کاشانه‌ی من چه کردی؟ &quot;افشین یدالهی&quot;</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2026 14:37:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/350</guid>
</item>
<item>
<title>بنویس.</title>
<link>https://audrey28.blogfa.com/post/349</link>
<description>چندین وقت پیش بخشی از گذشته‌ام را برای آقای میم تعریف کردم. در پایان مکاتبه، کنار بقیه حرف‌هایش، از جمله «قوی هستی» گفت باز هم اینجا «بنویس». راستش نمی‌توانم. خیلی اتفاق‌های «نوشتنی‌»ای را از سر گذرانده‌ام، زندگی‌ام روی دور تندِ همه اتفاقات عجیب می‌گذرد، اما حرفی برای نوشتن یا حتی گفتن ندارم. تنها دلخوشی‌ام در این باره حرف جولیا کامرون است که می‌گوید برای نویسنده‌ی واقعی، وقفه‌های کوتاه یا حتی طولانی میان نوشته‌ها طبیعی است و به جوشش نوشتن کمک می‌کند.</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2026 21:47:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>audrey28</dc:creator>
<guid>audrey28.blogfa.com/post/349</guid>
</item>
</channel>
</rss>
